تبلیغات
الــــــــــــــفبای زندگی - دیر است،گالیا
قالب وبلاگ قالب وبلاگ

الــــــــــــــفبای زندگی
 
بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم

مادراین شهر غریبیم ودر این ملک فقیر به کمند توگرفتار وبه دام تو اسیر
 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 14 دی 1394 توسط سالار صداقت
دیرست ، گالیا
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه
دیرست ، گالیا ! به ره افتاد كاروان

عشق من و تو ؟ ... آه
این هم حكایتی است
اما ، درین زمانه كه درمانده هر كسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حكایت مجال نیست
شاد و شكفته ، در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناك
امشب هزار دختر همسال تو ، ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت ، روی خاك
زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو
بر پرده های ساز
اما ، هزار دختر بافنده این زمان
با چرك و خون زخم سرانگشتهایشان
جان میكنند در قفس تنگ كارگاه
از بهر دستمزد حقیری كه بیش از آن
پرتاب میكنی تو به دامان یك گدا
وین فرش هفت رنگ كه پامال رقص تست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ
در تاروپود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اینجا به خاك خفته هزار آرزوی پاك
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار كودك شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان
دیرست ، گالیا
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامه رهایی لبها و دستهاست
عصیان زندگی است
در روی من مخند
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپشهای قلب شاد
یاران من به بند
در دخمه های تیره و نمناك باغشاه
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارك
در هر كنار و گوشه این دوزخ سیاه
زودست ، گالیا
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
اكنون ز من ترانه شوریدگی مخواه
زودست ، گالیا ! نرسیدست كاروان
روزی كه بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریك شب شكافت
روزی كه آفتاب
از هر دریچه تافت
روزی كه گونه و لب یاران همنبرد
رنگ نشاط و خنده گمگشته بازیافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو
عشق من

                                              سایه





.: Weblog Themes By Pichak :.


FreeCod Fall Hafez