تبلیغات
الــــــــــــــفبای زندگی - سخنانی ازجبران خلیل جبران
قالب وبلاگ قالب وبلاگ

الــــــــــــــفبای زندگی
 
بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم

مادراین شهر غریبیم ودر این ملک فقیر به کمند توگرفتار وبه دام تو اسیر
 


سخنانی ازجبران خلیل جبران

هنگامی که خداوند مرا همچون سنگریزه ای در این دریاچه ی عجیب انداخت ، آرامش آن را بر هم زد و بر سطح آن دایره هایی نا محدود پدید آوردم. ولی هنگامی که به اعماق آن رسیدم ، مانند آن آرام شدم.

 سکوت را به من عطا کن تا به تاریکی های شب هجوم آورد.
هنگامی که بدنم گرفتار عشقی نفسانی شد و با هم ازدواج کردند ، من دوباره متولد شدم.
در زندگی ام مردی را شناختم که سخنان را به خوبی می فهمید ، اما از سخن گفتن ناتوان بود. زبانش را در یک جنگ از دست داده بود و من امروز آن جنگ هایی را که آن مرد در آنها شرکت جسته بود می شناسم. قبل از اینکه آن سکوت بزرگ گریبانگیرش شود. اما اکنون بسیار شادمانم که او در گذشته است ، زیرا جهان با همه گستردگی اش برای همه ی ما کافی نیست. 

خداوندا مرا شکار شیر قرار بده ، قبل از آنکه خرگوش را شکار من قرار دهی.

 روزگاری در سرزمین مصر خاموش و غافل از گذراندن فصل ها به سر بردم . آنگاه خورشید بر من جانی دوباره بخشید ، بر کناره نیل ایستاده در حالی که روزها آواز می خواندم و شب ها می خوابیدم.

 و اکنون خورشید از هزار قدمی من به خوبی دیده نمی شود تا بار دیگر در سرزمین مصر بخوابم ، و این همان اعجوبه ها و معماهاست.

 همان خورشیدی که مرا به سمت خود کشاند ، نمی تواند مرا از خود براند. به همین خاطر است که همچنان با دو پای خویش ثابت قدم بر دو گناره نیل راه می روم. 

یاد آوری یکی از راه های وصال و دیدار است.
 فراموشی یکی از راه های آزادی است.

 ما زمان را بر اساس گردش خورشید که قابل شمارش نیست می سنجیم . ولی آنها زمان را با ابزرای که در جیب هایشان دارند ، می سنجند.

 تو را به خدا به من بگو چگونه ممکن است در یک مکان و زمان گرد هم آییم ؟
کسی که از پنجره کهکشان به فضا می نگرد ، این فضا را مانند فضای واقع میان زمین و خورشید نمی بیند.

۱- چون عشق اشارت فرماید، قدم به راه نهید، گرچه دشوارست و بی زنهار این طریق . و چون بر شما بال گشاید ، سر فرود آورید به تسلیم، اگر شمشیری نهفته در این بال ، جراحت زخمی بر جانتان زند.

 ۲- چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که :
خدا در قلب من است، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم. 


۳- تعبیر جبران خلیل جبران از زنا شویی:
در کنار هم بایستید ، نه بسیار نزدیک، که پایه های حایل معبد ، به جدایی استوارند،
 و بلوط و سرو در سایه ی هم سر به آسمان نکشند.


 ۴- نصیحت جبران خلیل جبران به زوج های جوان :
جام یکدیگر پر کنید ، لکن از یک جام ننوشید .
 از نان خود به هم ارزانی دارید ، اما هر دو از یک نان تناول نکنید .


 ۵- نصیحت جبران خلیل جبران به زوج های جوان به هنگام شادی :
و همگام نغنمه ساز کنید و پای بکوبید و شادمان باشید ، اما امان دهید که هر یک در حریم خلوت خویش آسوده باشد و تنها . چون تارهای عود که تنهایند هر کدام ، اما به کار یک ترانه ی واحد در ارتعاش.


 ۶- این کودکان فرزندان شما نی اند، آنان پسران و دختران اشتیاق حیاتند و هم از برای او . از شما گذر کنند و به دنیا سفر کنند ، لیکن از شما نیایند . همراهی تان کنند ، اما از شما نباشند. به آنان عشق خود توانید داد، اما اندیشه تان را هرگز ، که ایشان را افکاری دیگر به سر است ، تفکراتی از آن خویشتن.

 ۷- شما چون کمانید که فرزندتان همچون پیکان هایی سرشار زندگی از آن رها شوند و به پیش روند. و تیرانداز ، نشانه را در طریقت بی انتها نظاره کند و به نیروی او اندامتان خمیده شود ، که تیرش تیز بپرد و در دوردست نشیند. پس شادمان می بایدتان خمیدن در دستهای کماندار، چون او هم شفیق تیرست که می رود ؛ و هم رفیق کمان که می ماند.

  ۸- دهش (بخشش )، آنگاه که از ثروت است و از مکنت ، هر چه بسیار ، باز اندک باشد ، که واقعیت بخشش ، ایثار از خویشتن است.

 ۹- سخاوت ، زیباست آن زمان که دست نیازی به سویتان گشوده آید ، اما زیباترآن ایثار که نیازمند طلب نباشد و از افق های تفحص و ادراک برآید . و گشاده دستان را تجسس نیازمندان چه بسا دلپذیر تر از بخشایش محض. 

۱۰- و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟ آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود. پس امروز به دست خویش عطا کنید ، باشد که شهد گوارای سخاوت ، نصیب شما گردد ، نه مرده ریگی وارثانتان. 

۱۱- حیات درختان در بخشش میوه است. آنها می بخشند تا زنده بمانند ، زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند. 

۱۲- و تو کیستی؟ تو که باید آدمیان سینه های خویش را در مقابلت بشکافند و پرده حیا و آزرم و عزت نفس خود را پاره کنند تا تو آنها را به عطای خود سزاور بینی و به جود و کرم خود لایق؟ پس ، نخست بنگر تا ببینی آیا ارزش و لیاقت آن را داری که وسیله ای برای بخشش باشی ؟ آیا شایسته ای تا بخشایشگر باشی؟ زیرا فقط حقیقت زندگی است که می تواند در حق زندگی عطا کند، و تو که این همه به عطای خود می بالی فراموش کرده ای که تنها گواه انتقال عطا از موجودی به موجود دیگر بوده ای!.

 ۱۳- وقتی حیوانی را ذبح می کنی ، در دل خود به قربانی بگو: نیروی که فرمان کشتن تو را به من داد ، نیرویی است که بزودی مرا از پای در خواهد آورد و هنگامی که لحظه موعد من فرا رسد ، من نیز همانند تو خواهم سوخت ، زیرا قانونی که تو را در مقابل من تسلیم کرده است بزودی مرا به دستی قوی تر خواهد سپرد. خون تو و خون من عصاره ای است که از روز ازل برای رویاندن درخت آسمانی (در آن سویی طبیعت ) آماده شده است.

 ۱۴- هنگامی که سیبی را با دندان های خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو : دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد. شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود . عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ، و من و تو در تمام فصل ها شاد و خرم خواهیم بود.

 ۱۵- اگر کار و کوشش با محبت توام نباشد پوچ و بی ثمر است ، زیرا اگر شما با محبت به تلاش برخیزید ، می توانید ارواح خویش را با یکدیگر گره بزنید و آنگاه همه شما با خدای بزرگ پیوند خورده اید.

 ۱۶- شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را بی رغبت به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی نشینید و از آنان که به شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید. زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی واستاند که انسان را تنها نیمه سیر کند، و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را عساره ای مسموم سازد ، و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به آواز خویش عشق نمی ورزد ، تنها می تواند گوش انسانی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد.

 ۱۷- کار تجسم عشق است.

 ۱۸- به معیار دل ، شادمانی ، چهره ی بی نقاب اندوه است و آوای خنده از همان چاه بر شود که بسیاری ایام ، لبریز اشک می باشد.

 ۱۹- اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و نشاط . 

۲۰- کسی که کشته می شود ، در جریان قتل خود سهمی دارد و نمی تواند از آن تبرئه شود . آن که چیزی از وی به سرقت می رود نمی تواند از سرزنش برکنار باشد. انسان نیکوکار هرگز نمی تواند خود را از اعمال تبهکاران تبرئه کند ، و انسان پاک نمی تواند از آلودگی و ناپاکی تبهکاران در امان باشد . چه بسا که انسان مجرم ، خود قربانی کسی است که جرم و جنایت را در حق او انجام داده.

 ۲۱- شما می توانید بانگ طبل را مهار کنید و سیم های گیتار را باز کنید ، ولی کدامیک از فرزندان آدم خواهد توانست چکاوک را در آسمان از نوا باز دارد؟
.: Weblog Themes By Pichak :.


FreeCod Fall Hafez